خرید بک لینک
یک سال در خیابان طالقانی زندگی کنی، سیگار نکشی، سه شیفت در کافه کار کنی و روی پایان نامه ات کار کنی. شش ماه شده که استاد راهنمایت را ندیدی. اگر این معجزه نیست پس چیست؟آبرویت را کف دستت بگیری. در دفتر بخوابی. بی خانه. بی هیچ چیز. شب ها دعا کنی. روزها تلاش. بیا زیر سیدخندان یک دفتر اجازه کن و دو سال اجاره بده. خواهی فهمید که معجزه چیست. معجزه را میبینی. توانایی های کشف نشده خودت را میبینی. میبینی که خودت معجزه هستی. همین که زنده هستی و تلاش می کنی معجزه هستی. همین که هستی معجزه است. آرزو در دل داریم. غوغا به سر. با صالح چای آلبالو می نوشم. غروب می شود. از روبروی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رد می شویم و شاد هستیم. آدم باهوش اول حال خودش خوب است. اگر این همه باهوشی و تکاوری پس چرا حالت خوب نیست؟ شاد هستیم. می خندیم. اگر این خنده در پس تمام سختی های این سالها معجزه نیست پس چیست؟ خیلی سخت بود ولی خیلی زود گذشت. آدم های باهوش روابط را مدیریت می کنند و اگر رابطه ای برایشان خوب نباشد قطع می کنند. آدم بودن در دوره ی مدرن خودش معجزه است. اپلیکیشن داشتن معجزه است. در کافه شیفت زدن معجزه است. کسی که در بلوار کشاورز می خواهد چای ماسالا بخرد معجزه است. در وسط شهریور شیرقهوه خریدم. حدود چهل هزار تومان شد. مهدی د.

برچسب: نویسنده: کسری شریعتی تاريخ: دوشنبه 28 شهريور 1401 ساعت: 20:47

در کتاب خاطرات سفر با موتورسیکلت که ارنستو چهگوارا آن را نوشته است جایی از متن در مورد عزم سفرش صحبت می کند. هر کسی برای شروع هر سفری لحظه ای دودل می شود. می گوید که شیر یا خط کردیم. شیر آمد یعنی که باید می رفتیم. اگر هم خط می آمد ده بار هم خط می آمد ما آن را شیر می دیدیم. یعنی باید می رفتیم.این چنین سفری صرفا یک سفر فیزیکی نیست. یک سفر روحی است. اینچنین سفری این نیست که شما جسم خود را از جایی به جایی منتقل کنید و دو روز بخوابید و سپس برگردید. ما داریم در مورد یک تجربه ی روحانی در قالب سفر صحبت می کنیم. "برای در پیش گرفتن این سفر،شیر یا خط انداختیم،شیر آمد؛ یعنی باید رفت. و ما رفتیم.اگر خط هم می آمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط می آمد،ما آن شیر را می دیدیم و به راه می افتادیم."کار خوب کدام کار است؟ زندگی خوب کدام کار است؟ دوست عزیزی دارم که گاهی از من سوال می کند حالا چه کنیم؟ منظورش به کار خاصی نیست. می پرسد که با مقوله ی وجود چه کنیم؟ با اگزیستنس خود چه باید کرد؟ هیچگاه پاسخی به او نمی دهم جز یک چیز. به او می گویم خاک بر سرت کن. مشت مشت خاک بر سرت کن اما بایست. اگر بنشینی می گویند نتوانست. حتی اگر قرار است خاک بر سرت کنی هم بایست. بایست و با صدای بلند بگو امروز من اینجا خاک بر سر هستم. امروز من محکم اینجا می ایستم و این را می گویم. هر کسی هر حرفی دارد امروز به من بزند. من امروز خاک بر سر هستم.بمانید. بر سر اهدافتان، زندگی تان، خودتان، دردتان، مرگتان، سفرتان. بر سر خودتان بمانید. موتور سیکلت را بردارید و چرخی بزنید. یک سفر معنوی کنید از آلاسکا تا استوا را برانید و وفتی به گرمای آنجا و شرجی آنجا و باران های سیلآسای آنجا رسیدید از خود بپرسید که در پی چه بودید که همانجا نبود

برچسب: نویسنده: کسری شریعتی تاريخ: چهارشنبه 9 شهريور 1401 ساعت: 9:56

دیروز غمگین بودم. امروز باران نبارید. آیا این دو به هم مربوط هستند؟ نمی دانم. چه کنم؟ آیا شادی امروز دلیل بارش باران فردا است؟ نمی دانم. چه کنم؟من دیدم که دنیا، آنچه که انسان تماما آن را از دریچه ی چشمش می بیند نیست. دنیا بیشتر از این چیزی است که ما میبینیم و می شناسیم و لمس می کنیم. تمایلی ندارم که بدانم فردا چه می شود بلکه دوست دارم آن را بسازم. می خواهم ریسک کنم. من اهل بازی هستم و از همه ی بازیکنان و تماشاچیان خوشنودم. هر یک نقش خود را دارد و بر هم اثر می گذارند. چه اثری؟ نمی دانم. اما می دانم تمام دنیا این چیزی نیست که ما می دانیم، می بینیم. چیزهایی است، کسانی هستند که کارهایی می کنند. اثر می گذارند. به وجود می آورند.دیروز غمگین بودم. امروز دستپاچه.مهدی د.

برچسب: نویسنده: کسری شریعتی تاريخ: چهارشنبه 9 شهريور 1401 ساعت: 9:56

تابستان چهارصد و یک و قصه های سه شنبه آن نوع عبور آن نوع نگاه آن و نوع گذران عمرمان...پرسیدم جناب این دسته گل پنبه را شاخه ای هم میفروشید یا یکجاست؟گفت نه هر چند تا که بخوای جدا میکنم. چهار شاخه جدا کردیم و گفتم که این کارت خدمت شما ما این چهار تا رو برداشتیم کارت رو داد به شاگردش که نوجوانی افغان تبار بود و گفت پسر دویست بکش.گفتم دویست؟هفته پیش از شما قیمت گرفتیم گفتی شاخه ای بیست تومان!یک مکث معنا داری کرد و بی معطلی گفت پسر هشتاد بکش.لوکیشن نبش پل چوبیدو نکته وجود دارد اول نکته بماند که بماند که بماند (گویا انسانیت و وجدان بوی شاش سگ گرفته است)و اما دوم نکته:مکث...در آن دم فرق بین یک مکث صدو بیست هزار تومان بود. واقعا چه بر سر تمام احساسات و اجتماعات ما آمده است که حتی گل فروشانمان شارلاتان شده اند.تف بر انچه که وجدان نام نهاده اند تفقسم به گل پنبه قسم که رنج نسل ما رنج دیدن است رنج دم نزدن است رنج فهمیدن زیادمان است.صاد ضاد.

برچسب: نویسنده: کسری شریعتی تاريخ: چهارشنبه 9 شهريور 1401 ساعت: 9:56

صفحه بندی